محمد تقي جعفري
334
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 2908 ) ) آن كه را كف ديد سِر گويان بود وان كه دريا ديد او حيران بود ( ( 2909 ) ) آن كه كف را ديد نيتها كند وان كه دريا ديد دل دريا كند ( ( 2910 ) ) آن كه كف را ديد باشد در شمار وان كه دريا ديد شد بىاختيار ( ( 2911 ) ) آن كه كف را ديد در گردش بود وان كه دريا ديد او بىغش بود آن كه كف را ديد بىكارش كند وان كه دريا ديد بر دارش كند آن كه كف را ديد گردد مست او وان كه دريا ديد باشد غرق هو آن كه كف را ديد آيد در سخن وان كه دريا ديد شد بىما و من آن كه كف را ديد پالوده شود وان كه دريا ديد آسوده شود ( ( 2887 ) ) آن يكى با شمع برمىگشت روز گرد هر بازار دل پر عشق وسوز ( ( 2888 ) ) بو الفضولى گفت او را كاى فلان هين چه مىجويى به پيش هر دكان ؟ ( ( 2889 ) ) هين چه مىجويى تو هر سو با چراغ در ميان روز روشن چيست لاغ ؟ ( ( 2890 ) ) گفت مىجويم به هر سو آدمى كاو بود حىّ از حيات آن دمى گفت من جوياى انسان گشته ام مىنيايم هيچ وحيران گشته ام ديوژن است كه در روز روشن چراغ به دست مىگردد ، شايد كه آدمى پيدا كند جلال الدين در ديوان شمس تبريزى اين مضمون را به قرار زير آورده است : دى شيخ با چراغ همىگشت دور شهر كز ديو ودد ملولم وانسانم آرزوست گفتم كه يافت مىنشود گشتهايم ما گفت آن كه يافت مىنشود آنم آرزوست اى ديوژن عزيز ، حالا كه پيدا نمىشود ، دنبال چه مىگردى ؟ آيا آدمى